در این مقاله میخواهیم با هم علت فکر کردن زیاد به یک نفر را از منظرهای گوناگون و با دلایلی که بیشترین احتمال را دارند بررسی کنیم پس با ما همراه باشید.
ممکنه کسی را دوست داشته باشید که احساس میکنید دور از دسترس است یا شاید از هم جدا شدهاید و همسر سابقتان هنوز مدام در ذهن شماست. حتی ممکنه کسی باشد که به سختی می شناسید یا از گذشته شماست که و انگار نمیتوانید از فکر کردن به او دست بردارید.
ذهن شما می تواند بهترین دوست و یا بدترین دشمن شما باشد. اگر نمیتوانید کسی را از ذهنتان بیرون کنید، احتمالاً سعی میکنید بفهمید که چرا این اتفاق در حال رخ دادن است.
در هر شرایطی که هستید، این مقاله کامل و جامع تمام دلایل احتمالی را که علت فکر کردن زیاد به یک نفر می شود رو برای شما توضیح میده پس با ما همراه باشید.
شما یک احساس جاذبه قوی و دلچسب احساس می کنید
جاذبه هم پیچیده و هم سرگرم کننده است. می تواند فوراً به شما ضربه بزند یا کاملاً به شما حس خوبی بدهد.
اما وقتی این اتفاق می افتد، یک واکنش شیمیایی ایجاد می کند که در این فرآیند روی بدن و ذهن ما اثر می گذارد. جذب منجر به ترشح سطوح بالایی از هورمون هایی مانند دوپامین و نوراپی نفرین می شود.
اینها هستند که می توانند هر زمان که به موضوع محبت خود فکر می کنیم به سرعت ما را سرگرم کنند.
پس علت فکر کردن زیاد به یک نفر می تواند جاذبه اون فرد برای ما باشد.
چرا مدام به اون فرد فکر می کنم؟ حقیقت این است که وقتی ما احساس شهوت و جذابیت می کنیم، طبیعت ما وارد عمل شده و همه کار می کند تا آنها را در ذهن ما نگه دارد.
به دلیل این جذابیت، فکر کردن در مورد کسی می تواند چیزی به همین سادگی باشد که بخواهید دوباره او را ببینید یا با او صحبت کنید.
شاید شما احساس می کنید که اون فرد برای روح و ذهن شما هست و می خواهید ببینید که همه چیز با اون پیش بره.
به هر دلیلی، اگر متوجه شدید که بیشتر از حد معمول به آنها فکر می کنید، به احتمال زیاد علاقه شدیدی به آنها دارید.
2- ما برای با هم بودن طراحی شده ایم
شاید از این رو باور نکنید اما طبیعت و سرشت ما به این شکل که ما بایستی در کنار همدیگه باشیم و با هم باشیم.
دانشمندان همواره تاکید میکنند که انسان اگر که پیوندهای اجتماعی اش خراب شه شدیدا احساس ناراحتی و عذاب می کنه.
حتی این موضوع در پستانداران هم صدق میکنه.
فکر کردن به کسی که احساس میکنید میخواهید اما نمیتوانید داشته باشید، کسی که در قلب شما رسوخ کردهه است، کسی که زندگی شما را ترک کرده است و غیره همیشه چیزی نیست که بتوانید آن را منطقی کنید.
این تا حدی یک واکنش طبیعی و غریزی است که بر اساس تمایل ذاتی ما برای ارتباط، زمانی که فرد مهمی وارد زندگی ما می شود یا از آن خارج می شود، داریم.
پس یک علت فکر کردن زیاد به یک نفر می تواند میل غریزی ما برای ارتباط باشد.
3 -احساس طرد شدن می کنید
اگر متوجه شدید که با وسواس در مورد کسی فکر می کنید که احساس می کنید با شما بد رفتار کرده است، به احتمال زیاد احساس طرد شدن می کنید. همچنین ممکن است متوجه شوید که به کسی فکر می کنید زیرا احساس می کنید دیگر به شما مثل گذشته اهمیت نمی دهد و توجه نمی کند همونطورک ه گفتم این غریزی هست (مثلاً یک عشق سابق).
دلایل زیادی وجود دارد که چرا ممکن است به کسی فکر کنید که احساس می کنید شما را نادیده گرفته و به شما بی محلی کرده.
برای مثال، اگر سعی کرده باشید با کسی برنامه ای داشته باشید و او در آخرین لحظه آن را لغو کرد، ممکن است فکر کنید برایش مهم نیست که شما چه حس و خالی دارید و … . اگر از کسی بخواهید و او جواب منفی دهد، ممکن است تصور کنید که علاقه ای به قرار ملاقات با شما ندارد. اگر یک شریک به رابطه پایان دهد، ممکن است احساس خواستنی نبودن کنید.
طرد شدن نه تنها به روحیه ما آسیب می رساند، بلکه به عزت نفس ما نیز آسیب می رساند.
زمانی که احساس طرد شدن می کنید، ممکن است به فکر فردی باشید که شما را طرد کرده است و به سختی می توانید با افکار اغلب پر رنجتان کنار بیایید.
4 – شما تنها و بی کس هستید
از دیگر موارد درباره علت فکر کردن زیاد به یک نفر این هست که فقط به این دلیل که احساس تنهایی می کنید. این به ویژه اگر مجرد و تنها هستید و هنوز فرد خاصی را پیدا نکرده اید، صادق است.
این به این دلیل است که تنهایی باعث می شود ما میل ارتباط داشته باشیم. ما می خواهیم با افراد دیگر ارتباطات برقرار کنیم تا کمتر احساس انزوا و تنهایی و واماندگی کنیم.
بنابراین وقتی احساس تنهایی و بی کسی می کنید، ممکن است به روزهایی که با او بودید فکر کنید.
پس یک علت فکر کردن زیاد به یک نفر تنهایی و عدم داشتن گروه اجتماعی خود است.
5- احساس دلبستگی به کسی دارید
در خیلی از مواقع ما با افرادی که با آنها ارتباط داریم تا حدودی احساس دلبستگی پیدا میکنیم به عنوان مثال ممکن است این فرد هم کار ما باشد ممکن است این فرد رئیس ما باشد یا ممکن هست تو دوست ما باشد وقتی با کسی ارتباط مداوم داریم معمولاً به صورت طبیعی اتصالات و ارتباطات ای بین ما و او شکل میگیرد که این اتصالات و ارتباطات یک دلبستگی طبیعی در ما ایجاد میکند و در آمدن از این دلبستگی احتیاج به زمان دارد و اینطور نیست که ما بتوانیم در مدت خیلی کوتاه کاملاً او را از ذهن خودمان دور کنیم
پس یک علت فکر کردن زیاد به یک نفر می تواند دلبسته شدن ما و عادت کردن ما به او باشد.
6 – شما در حال به یاد آوری خاطرات از طریق نشخوار فکری هستند.
خیلی از ما خاطرات خوب و زیبایی با دیگر افراد داریم این خاطرات خوب و زیبا می تواند در ذهن ما احساسات عمیقی را هک کند.
وقتی که اون فرد در حال زندگی ما نیست یعنی هم اکنون فرد در زندگی ما نیست و ما در گذشته با او خاطره خوبی داشتیم باعث میشود که احساس کنیم که در حال حاضر چیزی در زندگی ما کم است.
احساس نقص می کنیم و این احساس نقص و کمبود در ما حس ناخوشایندی ایجاد می کند راه حل هم این است که بدانیم همیشه خاطرات و خوشی های فوقالعاده زیباتری در آینده ما را در بر خواهد گرفت و گیر افتادن در احساسات گذشته به ما کمکی نخواهد کرد.
پس دیگر علت فکر کردن زیاد به یک نفر می تواند نشخوار ذهنی خاطرات و احساسات خوب با او باشد.
7 – شما به دنبال پرت کردن حواس خود هستید
یکی دیگر از مواردی که میتوان آن را به عنوان علت فکر کردن زیاد به یک نفر بیان کرد این است که شما در حال حاضر موضوع ناخوشایندی را در کانون توجه خود دارید و می خواهید با فکر کردن به این فرد حس خوشایندی را جایگزین عکس قبلی کنید.
این حالت خصوصاً زمانی که ما دچار ناراحتی و یا استرس هستیم بسیار پدیدار می شود و چیز عجیبی نیست.
پس یک علت فکر کردن زیاد به یک نفر می تواند میل به حواس پرتی شما باشد.
8 – شما در دلتان او را تحسین می کنید.
خیلی از مواقع پیش می آید که ما فردی را تحسین می کنیم البته این تحسین حالت ناخودآگاه دارد و این تحسین ناخودآگاه ، خودآگاه ما را نیز درگیر میکند.
ممکن است آن فرد دوست ما باشد ممکن است یک سلبریتی باشد ممکن است فردی باشد که ما او را در اینستاگرام دیده ایم همه اینها ممکن است اما من می خواهم به شما بگویم که احتمال زیاد علت اینکه او به شکل غیر عاشقانه های ذهن شما را درگیر کرده این است که شما احتمالاً او را تحسین می کنید و یا اینکه شما احتمالاً او را در ذهن خود بزرگ کرده اید البته امیدوارم که این حس بیشتر حالت غبطه داشته باشد تا حسادت چرا که اگر حسادت به ورزید قطعاً انرژی های منفی را وارد زندگی خود میکنید تحسین افراد موفق و تحسین افرادی که چیزهایی را که ما میخواهیم را دارند به ما کمک میکند که ما هم در مدار جذب آن چیز ها و یا آن موفقیتها باشیم پس از این نکته غافل نشوید.
در مقاله ما سعی کردیم علت فکر کردن زیاد به یک نفر را از منظرهای مختلف بررسی کنیم اگر شما هم نظری دارید با ما درمیان بگذارید در دیدگاه ها.
در قسمت دیدگاه ها در پایین همین صفحه نظرات ، تجربیات و پیشنهادات خود را با ما و دیگر خوانندگان جدیدی که هر روز این مقاله را مطالعه می کنند در میان بگذارید. می توانید در قسمت دیدگاه ها از دیگران در مورد مسئله خود هم سوال کنید و همچنین می توانید پاسخ دیگر نظر دهندگان را هم بدهید و با آن ها گفتگو کنید ، مطمئن باشید از اینکه به شما کمک کنند خوشحال خواهند شد.منتظر حضور گرمتان در قسمت دیدگاه ها یا همان نظرات این صفحه هستیم.



واقعیتش اینه من یه سال و نیمی با یه دختر تو مجازی آشنا شدم
موقع ای که با چت و گروه اینا آشنا شدم نمی دونستم عشق چیه رابطه چیه
دقیق ۱۵ سالم بود اونم هم سن خودم بود تو گروه بود بعد دیگه گفتم بهش بیا پیوی و اینا
بعد باهم آشنا شدیم
و واقعا سنم کم بود هیجانات اون زمانم خیلی بالا بود و هچنین او هم خیلی بالا بود
خلاصه گذشت و موقع امتحانات دی ماه بود گفتم یه ماه حرف نزنیم بشینیم درسامونو بخونیم
بعد اون یه ماه یه پسر خاله ای داشتم آگاهم کرد تا حدی بعد چند شب گریه کردم بعد یه هفته خیلی هم گریه کردم گفتم آخه چجوری ترکش کنم دلم نمیاد
و خلاصه گذشت و بعد یه ماه پیام دادم بعد گفتم باهات هستم ولی فکر ازداوج در باره من نکن
و اونم گریه و اینکه دلشو شکوندم و اینا
بعد از خودم متنفر شدم و اینا
بعد کم کم نظرم از کات عوض شد و عقلمو زیر پاهام گزاشتم احساسی و بدبخت شدمم و بعد کم کم بهش وابسته شدم نابودم و اون پدرش فهمید با سختی بهم پیام میداد همه خانوادش فهمیدن و خیلی زجر کشید برای من و هی خانوادش بهش گیر میدادن
و بین اون همه سختی مسائل های سختی هم برامون پیش اومد
و میگفت بهم بیا ببینمت حضوری و من و اون اخلاف فرهنگ و زبان خیلی داشتیم من لرستانی بودم اون اراکی
و خیلی اختلاف داشتیم و من با این همه اختلاف هم اونو میخواستم و تو مغزم گنجانده بودم عشق نه فرهنگ میشناسه و نه زبان و نه اختلاف ها رو
و هی میگفت بیام باهم آشنا شیم حداقل یه بار بیا ببینمت
شاید بغضی این پیام من رو بخونن بگن دورغ میگه
و منی که ۱۶ سالم شده بود و درآمدی نداشتم و اون توقع داشت برم ببینمش شاید باور نکنید واقعا شرایطی که من داشتم هیچ کسی درک نکرد
شرایط پول جور میشد میدیدم ماشین کم بود از شهرستان تا اراک برم
بعد گاهی واقعا شرایط پول ماشین همه چی جور میشد دلشورم میگرفت بعد فکرایی عجیب و غریب می اومد تو ذهنم که نکنه خدایی نکرده اتفاقی برای دختر مردم بیفته باید کی جواب گو باشه من بعد خیلی مسولیت پذیر بودم و خیلی نگران بودم و گاهی وقتا هم همه چی اوکی بود خدا نمیخاست
یه جوری جورش در نمیآورد
و گاهی وقتا هم خانواده خیلی گیر میدادن و راضی نبودن
خلاصه خیلی سختی ها رو هر دو کشیدیم
و اواخر رابطه بود دقیقا تابستون امسال بود سال ۱۴۰۴ بعد بین این سه ماه خیلی درد ها کشیدم و دقیق یادمه هی بهونه می آورد کات کنه و بعد پیشمون میشد مفت ببخشید و یه جورایی نمیشه گفت کاملا تصمیم کات داشت
و یه وقتی دیگه ای پیش اومد یهوهی گفت بیا از هم جدا شیم تورخدا هم من راحت میشم هم تو
و من اون موقع رو خوب یادمه که خیلی تپش قلب و گریه بدبختی و اینا داشتم
و با التماس کردن خودمو کوچک کردم به پاش می افتادم و اونم دیگه به زور آروم میشد
و کم کم گذشت که اخرایی تابستون بود فکر کنم مرداد ماه بود اخرایی مرداد ماه
بعد یه چند روز خونه تکونی داشتیم بعدش گفتم بهش حتما بت پیام میدم در روز ولی شاید کم بعد شب ها بهش پیام میدادم
بعد روز اخرای که میخواست جدا بشه یه کم کار خونه زیاد بود دیر بهش پیام دادم ساعت ۵ غروب بود گفت ادامه دادن این رابطه بی فایده است با توجه وقت نگزاشتن ها
و بعد اومدم براش توضیح دادم و اینا بعد خیلی گریه کردم تپش قلب زیاد گرفتم بعد گفت بزار فکرامو بکنم بعد خودم اشتباهی کردم زود بهش پیام دادم گفتم چی شد فکرات بعد گفت ادامه دادن این رابطه بی فایدست و تو تلاشی نکردی واسه این رابطه یادمه خدا شاهد از درد داشتم میترکیدم یادمه تک تک حرفاش داشت منو آزار میداد بعد با هزاران التماس هر کاری کردم دیگه نموند و منه بدبخت تا دو سه ماه فقد زجر کشیدم گریه دلتنگی یه طرفه گریا یه طرفه
و بعد از این اتفاق نماز خواندم و قرآن خواندن رو شروع کردم یه کمآرومم میکرد ولی هی با خط های دیگه بهش پیام میدادم بعد پشت کنکوریم هستم الانم
بعد بهش پیام دادم حداقل بعد کنکور همدیگه رو ببینیم
بعد قبول نکرد گفت معلوم نیست و اینا
خیلی با گریه تلفنی باهاس حرف زدم ولی هی میگفت نه
خلاصه بریدم خلاصه هر دردی که بگین کشیدم درد قلبم زیاد میشد الانم کمتر شده وای دلتنگی نمیزاره زیاد تلاش کنم برای درسم
و خلاصه خیلی شرمنده ام که پیامم خیلی زیاد بود
امیدوارم چه دختران و چه پسران کسیو واسه دوست داشتن انتخاب کنن که همه جوره بدون قید و شرط همرات باشن بدون هیج توقع ای دوست داشته باشن
امیداورم از این اوضاع نابسامان کشورمون در بیایم جوانانی مملکتمون به عشق های پاک و آرامش برسن نه عشقی که در دلشان دو نفر باشه
نه عشقی هوس باشه
و اعتماد بیش از حد هم مثل من هم نابودتون میکنه
نمدونم چطور دوسال طاقت آوردم گاهی براش موقع اذان دعا می کنم بهترین هاروازخدابراش می خوام اون وقتایی که واقعادلتنگشم وندارمش دست بدعابراش برمیداریم ومیگم خداجون خوشبحالت که می بینیش هواشوداشته باش خیلی عزیزه برام خیلی
چند سال با يكي بودم فكر ميكردم قراره ازدواج كنيم ولي انگار اون هيچ وقت منو نميخواست ، رفت خارج از كشور ، فكر كردم فراموشش كردم اما چون آشناست ميدونم دوباره داره برميگرده، اصلا دست خودم نيست با اينكه ازش متنفر شدم اما باز اومده توي ذهنم،منم از اون ها هستم كه اصلا نميخوام از ايران برم و اين جا رو دوست دارم وگرنه ميرفتم تا فراموشش كنم، و اصلا دلم به روابط گذرا هم نيست و چون مونث هم هستم نميتونم از يكي برم خواستگاري كنم، خيلييي تنهام و ته دلم هم انگار ميخوام ازش انتقام بگيرم، خيلي از عمرم رفت، كاش حداقل همون اول ميدونستم منو براي هميشه نميخواست، واقعا دلم نميخواد ديگه بهش فكر كنم، خدايا كمكم كن
حدود 2سال و نصفی پیش با یه پسر اشنا شدم هیچوقت فکر نمیکردم عاشقش بشم و جدا شدنمون هم همش تقصیر من بود ولی بعد این همه وقت هنوز بهش فکر میکنم و یه وقتایی هم گریه میکنم قبلن حال روحیم خیلی بدتر بود جوری که روانشناس میرفتم گاهی میترسیدم دیوونه بشم الان هرچی بیشتر میگذره اروم تر میشم کمتر گریه میکنم اما همیشه خوابشو میبینم و تمام روز به یادشم و دلتنگش میشم اینارو دلی نوشتم و امیدوارم هرجا هست حالش خوب باشه و زندگی خوبی داشته باشه
منم از یکی شدیدا هوشم میاد همسایه ی مادربزرگم هست و یه داداش بزرگتر از خودش و ی خواهر کوچیکتر از خودش داره و مادر پدر مذهبی شناخت انچنانی ازش ندارم ولی اسمش مهدی مرادی چند ساله بهش فکر میکنم و حس میکنم عاشقشم یعنی حتی تو روزمرگیم و خیالاتم و واقعیت اونو تصور میکنم حتی قبل خواب چند بار هم خوابشو دیدم اون چند سال ازم بزرگتره
وقتی من کلاس دوم بودم اون پنجم بود و ی روز اومدم کوچه (خونه ی مادربزرگم) من زیاد میرم خونه مادربزرگم شاید بگم هر روز چون خیلی نزدیکیم بعد کلاس دوم که بودم اومده بودم خونه ی مادربزرگم و اومدم تو کوچه جلو در خونه ی دوستم نشسته بودیم خونه ی دوستمم رو به روی خونه ی این مهدی هست
اونجا ما حرف میزدیم که دیدم اون اومد بیرون و جلوی درشون نشست و هی به من نگاه میکرد و من از اون موقع شایدم قبل تر ازش خوشم اومده بود و یکسره فکر میکردم بهش اما نمیدونم اونم بهم فکر میکنه یا نه من الان هشتمم و فکر کن دیگه من از ۷ ۸ سالگی دارم بهش میکرم و دست خودم نیست حتی ی وقتایی خسته میشم و میگم بسته و چرا نمیره از ذهنم بیرون نمیخوام بهت فکر کنم اما باز میاد و نمیتونم
اون مشخصاتی داشته یا رفتاری که تورو به وجد میاورده و احتمالا درست روزهایی که پر از دلتنگی و دوری و عذاب روحی حتی جسمی بودی باعث شده در اون شرایط یه نقطه امن روحی پیدا کنی و احتمالا تجربه ارتباطاتت هنوز کم بوده و یجورایی محکم مهرش کوبیده شده و چون در درست ترین زمان و مکان به روحت اثر گذاشته و تو ناکام موندی احساس میکنی یکار تموم نشده که رو اعصابته داری واسه خودت یه پایانو تصویرسازی کن اگر حست شدیده شبها قبل خواب برو تو رویا که باهاش اکی شدی ازدواج کردی و باهم نساختین و جدا شدی یا تصادف کرده و از بین رفته (دور از جونش) اگر افکارت ازارت میده براش یه پایان تصویرسازی کن و بعدشو بسپار به قدرت عجیب و غریبی به اسم ضمیر خوداگاه و ناخوداگاه
من یه دختر مغرورم که به هیچکس جز خودم اهمیت نمیدادم و سنمم زیاد نیست
یه روز تو تولد دوستم داداششو دیدم
نمیدونم چرا ولی باهاش سر لج شدم با اینکه اصلا حرفی هم بینمون رد و بدل نشد ولی باهاش لج شدم خودمم نمیدونم چرا
همش مسخرش میکردم
بعد چندماه دوستم هر روز بهم میگفت که برادرش منو مسخره میکنه و یسری حرفا دربارم میزنه نمیدونستم حرفای دوستم و باور کنم یا نه ولی برای حرفاش حرصی شده بودم
تا اینکه شماره برادرشو ازش گرفتم
بهش به یه بهونه ای پیام دادم و فقط دو روز باهم چت میکردیم
ولی خودِ واقعیم و معرفی نکرده بودم
یه عکس الکی و یه اسم و سن دروغی بهش دادم
ولی از پیاماش میفهمیدم که ازم خوشش اومده
همش بحث اینو میاورد که تنهاست و رل نداره
همش میگفت از یکی خوشم اومده ولی نمیتونم بهش بگم از جوابش میترسم
میدونستم منظورش خودمم ولی میخواستم از زبون خودش بشنوم
تا اینکه اخر بهم گفت بنظرت بهش بگم؟
گفتم اره بگو
گفت از تو خوشم اومده
اونجا بود که تصمیم گرفتم تمومش کنم و بهش بگم ایسگاش کردم
بهش گفتم همچی دروغی بوده ولی اسمم و نگفتم و خودم و معرفی نکردم
وقتی فهمید گفت که میخوام ببینمت
ولی نمیشد چون نباید خانوادم خبردار میشدن پس بهونه اوردم و پیچوندمش
گفت پس خودت و معرفی کن
گفتم خودت فکر کن چندماه پیش منو دیدی
گفت الان حضور ذهن ندارم و ذهنم درگیره خودت بگو
خودم و معرفی کردم و گفتم تو تولد خواهرت منو دیدی
ولی خیلی عصبی شد بهم گفت خجالت نمیکشی دوست خواهرمی چرا همچین کاری کردی
منم خیلی تعجب کرده بودم از اینکه تا این حد عصبی شده
تا اینکه تهدید کرد و گفت که دعا کن دستم بهت نرسه
یکم که گذشت بلاکش کردم
چند روز بعد یکی بهم پیام داد و گفت که براچی به برادر دوستم پیام دادم
حدس میزدم خودش باشه چون اون شمارشو قبلا یکی بهم داده بود و ذخیره داشتمش
هرچی بهش میگفتم کی هستی طفره میرفت و میگفت که فک کن دوستشم
همش میگفت چرا مزاحمش شدی
و در اخر گفت که برادر دوستم گفته که بهم بگه که اگه منو ببینه یا میره به مدرسم میگه یا به بابام
تهدیدای پوچ و تو خالی میکرد چون هیچکدومشون محال بود که اتفاق بیفته
حالا نزدیک یه ماه و نیم از اون اتفاق گذشته و من همیشه بهش فکر میکنم
همیشه باهاش فرضیه های مختلف میسازم تو هر حالتی و تو هر موقعیتی
چندبارم خوابشو دیدم
خودمم نمیدونم چرا اینجوریم
فقط میخوام مطمئن بشم که عاشقش نشدم
شما نظرتون چیه؟
سال ۸۹ سرباز سپاه قدس رشت بودم یه دختر دبیرستانی هرروز از دم در پادگان با دوستاش رد میشد هیچ وقت جرات نکردم بهش بگم دوستش دارم چون یه فرمانده دژبان داشتیم که همش ما رو میپایید چند ماه بیشتر پایان خدمتم نمونده بود گفتم سربازیم که تموم شد میام اینجا وایمیستم و بهش حرف دلمو میگم همه سربازا هم فهمیده بودن دوستش دارم و وقتی سر پستم نبودم وقتی بچه ها میدیدنش سریع میومدن میگفتن مسعود بدو برو دم در که عشقت اومد من با هزار ذوغ و شوق میرفتم فقط نگاش میکردم سربازیم که تموم شد تابستان بود مهرماه اومدم پارک پشت پادگان که دختره از اون جا رد میشد وایستادم یک روز دو روز یکماه اون دیگه نیومد که نیومد الان نزدیک چهارده سال که بهش فکر میکنم حتی قیافش از ذهنم رفته اما باز بهش فکر میکنم هیچی ازش نمیدونم حتی اسمشو نمیدونم منم بچه شمالم بعضی وقتا به امید دیدنش میرم رشت و همون پارک میشینم که شاید بیاد بخدا قسم شاید باور نکنید روز یا شب نبوده که حداقل یبار بهش فکر نکنم من پسری بودم که خیلی ها عاشق من بودن و از یک دختر بیشتر پیشنهاد ازدواج داشتم ولی اون زندگیم رو شدیدا تحت تاثیر قرار داد الان سنم به ۳۳ سال رسیده و کم کم دارم پیر میشم
توی هیت دیدمش هرسال دارم میبینمش اولاش به خودم اجاز نمیدادم بهش فکرکنم اما کم کم تو دلم نفوذ کرد خودش نمیدونه حتی باهم صحبتم نکردیم خوشگلم نیست نمیدونم بچیش دل بستم
اقای مهدیاار منم همون دختره که نگاهش همش روی صورتت در گردشه
خیلی دوست دارم
سلام.من چندسالیه به خانمی فکرمیکنم.احساسم میگه که اونم دوستم داره،اسمش فاطمه هست،عاشقشم،حاظرم بخاطرش باهاش هم خوابی کنم.فاطمه منم اصغر،همونی که از …. بیشترمیخامت.فاطمه دوستت دارم خانمم.
من خیلی وقته ب یکی فکر میکنم نمیدونم چرا یه سال خونه اش کار کردم بهث کردم اومدم بیرون ولی هنوز به یاد شم نمیدونم چرا
من مدتی با کسی کار میکردم چندین سال به صورت شبانه روز یک ساله از هم جدا شدیم ولی هر روز تو فکرمه واز ذهنم بیرون نمیره ایا اونم به من فکر میکنه
من بایه پسر۸ماه دوست بودم هیچی براش کم نذاشتم هرچی میگفت میگفتم چشم ولی اون منوول کردرفت باکسی دیگه الان یک ماه شده دارم گریه میکنم ازذهنم بیرون نمیرهچکارکنم حالم خوب بشه
منم همینم چرا؟ اینجور شدم دلم میخاد تموم بشه اینقد بهش فکر میکنم یهو میبینم 4ساعت گذشته و از شدت سردرد به خودم میام
من به شدت به دختر همسایمون علاقه مند شدم هر روز هر لحظه تو ذهنمه احساس میکنم اون هم همین حس رو داره و با من تله پاتی میکنه
هیچ وقت نتونستم تنها ببینمش تا باهاش صحبت کنم البته هر وقت میبینمش نمیدونم چرا دست و دلم میلرزه اونم بهم خیره میشه
ولی من موفق میشم
میشه ی سوال بپرسم
سلام اسمش کیه
ی نفر رو شدید دوست داشتم منو پس زد …دختری هستم ک جذابیت های خیلی زیادی دارم و هیچ پسری حاضر نمیشه ب جذابیت های من نه بگه جز همونی ک عاشقشم الان ازش بی خبرم و ب طرز وحشتناکی دلتنگشم حتی یک لحظه هم نیس ک بهش فک نکنم اگر خدا کمک کنه دارم دیونه میشم شما بگید چکار کنم
من هم همینطور
من نه ماه که به کسی فکر میکنم تو هر لحظه تو هر شرایطی خوشحال ناراحت و...
نمیدونم دوسش دارم یا نه اصلا تیپ من نیست قیافه ای هم نداره
یک روزی از من پرسید تو من دوست داری من نتونستم جواب بدم حرف رو پیچوندم
خودش ازدواج کرده یک دختر بچه کوچیک هم داره میخوام از ذهن دوری کنم ولی اصلا نمیتونم دست خودم نیست
بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم که بلکه دوسش دارم
همچین آدم ازدواجی نیستم اصلا محال که از کسی خوشم بیاد تا حالا هم با کسی دوست نشدم گفتم دیگه اهلش نیستم
نمیدونم چیکار کنم
یع زمانی از یکی خوشم میامد که پسم زد بعد اون دیگه نمیتونم از ذهنم بیرونش کنم همش بش فکر میکنم به خاطره هام
به حرفاش
با حرفام
به کاراش
به و….
همش ته دلم میخوامش ولی فکر این که پسم زد داغونم کرده خواب ندارم شب ندارم روز ندارن کار ندارم زندگی ندارن همش اون اون اون
ترکیبی از جذابیت فرد و تحسین کردنش و البته پرت کردن حواس . 😂
من واقعا از یک نفر خوشم نمیاد شاید متنفر هم باشم
ولی جدیدا همش تویه ذهنمه با خودم میگم شاید عاشقش باشم ولی برسی که میکنم واقعا ازش خوشم نمیاد پس چرا همش تویه ذهنمه؟
من واقعا از یک نفر خوشم نمیاد شاید متنفر هم باشم
ولی جدیدا همش تویه ذهنمه با خودم میگم شاید عاشقش باشم ولی برسی که میکنم واقعا ازش خوشم نمیاد پس چرا همش تویه ذهنمه؟